رضا قلى خان ( هدايت )

349

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

خلاوه با اول مفتوح بمعنى سركشته و حيران و سراسيمه در فرهنك آمده و آن را كلاوه و كلاليوه نيز نوشته مولوى كفته حريف جنك كزيند تو هم درادر جنك * چو سك صداع كند تن مزن براور سنك بخويش اى و چنين خويش را خلاوه مكن * كه اينت كويد كول است و آنت كويد دنك رشيدى كويد صحيح فلاوه بفا و واو است نه بخاء خلج بفتحتين نام طايفهء از اتراك و در اصل مغولى قال آج بوده يعنى بمان كرسنه و اين لغت تركى است و اكنون در عراق جائى كه اين طايفه ساكن‌اند خلجستان كويند خلّخ بفتح اول و ضمّ ثانى مشدد نام شهريست بتركستان و بخوبان ماه‌رو و مشك خوش‌بو معروف عنصرى كفته اى ترك مى برفته بيغماز خلّخى خلخال نام شهركيست در آذربايجان خلّر و خولّار بضم خا و تشديد لام نام قريه‌ايست در فارس به دو منزلى شهر شيراز كه اطرافش كوه و خانها در پهلوى كوه ساخته‌اند و بيشتر محصول آن كوهها تاك انكور است و آب آن از باران و انكور آن قوى و ضخيم و سطبر پوست و شيرين شود و از آن شيره و دوشاب پزند و باهل شهر فروشند غالب ارامنه آن انكور را شراب كنند و به عمل آورند و بدور و نزديك فرستند و فروشند و بروم و فرنك برند و پسندند و مشهور عالم كرديده و شعرا در اشعار آورده‌اند چنان كه تعالى زين نكار خلّرى و جلوهاى او * كه كاهش جلوه اندر روم و كاهى در فرنكستى ديكر كفته آبى كه آبكش كند اندر خم * كى همچو باده‌ايست كه در خلّر و بضم اول و فتح ثانى بىتشديد نام غله‌ايست كه در نواحى يزد و كرمان تا سبز است خام خورند و بخورد كاو نيز دهند كاو را فربه كند و چون رسيد بپزند و بخورند و داخل آشها كنند چون زنان بخورند شير ايشان بيفزايد خلش بفتح اول و كسر ثانى و سكون شين بمعنى خلانيدن چيزى به جائى كه جراحت شود خلم بضم اول و ثانى و سكون ميم نام قصبه‌ايست از توابع بلخ كه به ده فرعون مشهور شده و در فرهنك بالكسر بمعنى غضب و آب بينى و بمعنى كل تيره و چسبنده آورده‌اند حكيم آذرى بمعنى اول نظم نموده بلخ را قريه‌ايست نام خلم * ده فرعون خواندش مردم و بمعنى آب بينى شمس فخرى كفته عدو را خيال سر تيغ او * ز بينى كند مغز بيرون چو خلم مولوى بمعنى خشم و غضب آورده حلم خوش تر از چنين خلم خدا * كه كند از نور ايمانم جدا هم در مناجات كفته سهو و نسيان را مبدل كن بعلم * من همه خلمم مرا كن جمله حلم و بمعنى كل تيره شيخ عطار كفته فغان زين صوفى در خلم مانده * ولى در خلم خود بىعلم مانده خلمده بكسر اول بينى را كويند كه پيوسته آب و خلم از آن روان باشد و آن را خلن بضم اول و كسر ثانى نيز كويند خلمه بضم اول و فتح ميم در برهان كفته كره سر عصا را كويند در جهانكيرى بمعنى سر چوكان آورده كه خميده است و اين اصح‌ّست و شعر شرف شفروه مؤيّد است هيچ كل بود كه در آخر دست آب نشد * بود بيدى كه نه در خلمهء چوكان آمد خلنج و خلنك بفتح اول و ثانى و سكون نون و جيم ابلق و دو رنك را كويند حكيم منوچهرى كفته تا برآيد رنك رنك از كوه ميغ ماه كون * آسمان آبكون كردد زرنك آن خلنك و بكسرتين كرفتن اعضا را به ناخن چنان كه به درد آيد و آن را شكنج نيز كويند خلو بضم اول بر وزن غلو در برهان بمعنى آلو آورده همانا حلو را خلو خوانده لاكن در فرهنكها چنين لغتى هست و بعضى بمعنى آلوى سياه بزرك كفته‌اند رشيدى كفته همچنانكه بعضى ملوك بپادشاهان قوى تخم‌مرغ از طلا ساخته مىدادند بهبو پادشاه هند نيز خلوى نقره ملمع كرده بكرشاسب مىداد چنان كه اسدى كفته چهل تنك بار از طمع خلو اما صحيح در اين بيت خسو است خله بفتح اول و ثانى بمعنى چوب درازى كه بدان كشتى مىرانند و به اين معنى بضم اول نيز آمده و ديكر بمعنى چيزى سر تيز كه به جائى فرو برند و بخلانند مانند درفش و جوال‌دوز خسرو دهلوى كفته آدميان را سخنى بس بود * كاو بود كش خله در پس بود و بدين مناسبت عموما هر دردى را كويند كه از مفاصل و اعضا و احشا ناكاه برخيزد و احساس تيرك زدن در آن شود خصوصا اوجاع باطنى و درد پهلو را كويند مسعود كفته رويها تابان ز خشم اندامها پيچان ز بغض * كوئى آوردند باد لغوه و در دخله و خلّه مشدد مفتوح بمعنى خلم است كه از بينى آيد عبد العزيز عسجدى كفته چو آيد زو برون